تبليغاتX
طلیعه
طلیعه
پیغمبر(ص)، به یزیدبن ثابت فرمود: ازدواج کرده ای؟ گفت: نه. فرمود: ازدواج کن تا پاکدامن باشی.

و با شهیره ، لهیره ، نهیره ، هیدره ، لفوت تزویج مکن.

زید گفت: یا رسول الله، من اینها که گفتید نمیدانم یعنی چه.

فرمود : مگر عرب نیستید.

شهیره: کبود رنگ ، بدزبان و بی حیا است.

لهیره: بلندقامت و لاغراندام است.

نهیره: کوتاه قد و بدقیافه است.

هیدره: پیر سالخورده است.

لفوت: بچه دار از شوهر دیگر است.

((کشکول منتظری ـ جلد دوم ـ ص ۴۵۸))


نوشته شده در تاريخ سه شنبه نوزدهم آبان 1388 توسط جوان
۱۳ آبان منتظر همه ی دوستان جوان خود در راهپیمایی عظیم خواهم بود تا هر کدام مشت های خود را گره کرده و به دهان آمریکا بزنیم.

میخواهم همه باهم این مطلب خمینی کبیر را اثبات کنیم که:(( آمریکا هیچ غلطی نمیتواند بکند.))

حتی اگر با جاسوسها و منافقین خود در کشور ما بخواهد با شورش ما را بترساند.

آمریکا ما اگر قرار بود از چندی منافق در شهر خود هراس داشته باشیم اکنون اینجا نبودیم در ملتی به نام جمهوری اسلامی ایران نبودیم.

پس اینبار هم به کوری چشم دشمنانمان راهپیمایی پرشورتری را برپا خواهیم کرد و به فرامین رهبرمان آیت الله خامنه ای لبیک خواهیم گفت.

من اگرچه عضوی کوچک و مسئولیتی ناچیز در میان مردم دارم ولی نمیخواهم این پای کوچک من هم با پای  کسانی که خون شهیدان مان را پایمال میکند هم قدم شود بلکه میخواهم پیرو خط خونین آنها باشم.

والسلام.

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوازدهم آبان 1388 توسط جوان
با سلام و خسته نباشید به همه ی برو بچه های بلاگفایی.

راستش این روزا خیلی سرمون تو درساس مخصوصا رشته ی خوب ما معارفی ها به خاطر همین نمیتونم زیاد اینورا بیام تا مطالب خوب بنویسم راستی پسا پس عیدتون مبارک.

میخوام از همه ی شما تشکر کنم به خاطر این نظرات سازنده تون که موجب شد وبلاگ بنده تو جشنواره ی وبلاگ نویسی استانمون مقام دوم بیاره.

واقعا خیلی خوشحالم و این خوشحالیمو مدیون شما عزیزانی هستم که با نظراتتون راه درست وبلاگ نویسی رو بهم یاد دادین.

راستی کاش مشهدالرضا قسمتتون بشه برین ما که با بچه های سازمان تبلیغات اسلامی عید فطر رفتیم و اومدیم جاتون خالی خیلی حال داد.

راستی دعا واسه ما کنکوری ها یادتون نره.و دعا برای شفای مریضا.

موفق و موید باشید.

یا علی مدد.

جوان.


نوشته شده در تاريخ شنبه نهم آبان 1388 توسط جوان

يه مدينه يه بقيعه يه امامي که حرم نداره!!!!!

گل بي تاب ديگه شد آب که  تو آفتاب نه سايه بوني داره!!!!!

نه يه خادم نه يه زائر نه کنارش روزه خوني داره!!!!

ايشاالله روزي ميشه که هممون باهم ميريم بقيع تا براي اماماي مظلوممون تو بقيع حرم و سقاخونه بسازيم اونجارو هم مثل مشهد الرضا کنيم.

البته اگه لايق باشيم و بتونيم با آقامون صاحب الزمان بريم و اونجارو درست کنيم.

فقط با يه نگاه يوسف زهرا کارا درست ميشه! فقط با يه نيگا!

با يه نيگا ما هم  ميتونيم لايق بشيم و  هم ميتونيم بريم بقيع رو بسازيم ايشاالله.


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 توسط جوان
راه باز است، معبر ها همه پاک شده اند، لا به لای سیم خاردار ها ، پلاکها چشمک می زنند و شهدا هنوز ایستاده اند و با سرانگشت وفا ، نقطه ی رهایی را نشان می دهند.

خط هنوز شکسته نشده است ، کوله پشتی بسیجی ها لب خاکریز نشسته است ، فرمانده فریاد می زند:

سنگر بکن ای برادر، امروز هم روز جنگ است امروز اما قلم ها ، سرنیزه های تفنگ است امروز میدان معنا ، خود عرصه کارزار است هر واژه ای یک گلوله ، هر جمله ای یک تفنگ، قلم هایی به عدد اراده ها......

باید دست به کار شد. اینجا مجنون است، جزیره ی عاشقان.

صدای فرمانده از لابه لای نیزار ها تا اعماق تاریخ میرسد:(( اگر مانده اید، بنویسید، حقانیت و مظلومیت این بچه ها را و ...))


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه نهم مهر 1388 توسط جوان
آیه آغازین سوره مبارکه قمر درباره معجزه پیامبر اکرم (ص) مبنی بر "شق القمر" (شکافت ماه از وسط) سخن می گوید و اکنون در آخرین تصاویر گرفته شده توسط ناسا این حقیقت تایید شده است.

به گزارش واحد خبر مرکز مطالعات و پژوهش هاى فلکى ـ نجومى به نقل از سایت "iqna.ir" ، حجه الاسلام و المسلمین دکتر عبدالکریم بی آزار شیرازی ، در کنفرانسی که توسط معاونت فرهنگی دانشگاه آزاد اسلامی برگزار شده بود ، پس از قرائت اولین آیه از سوره مبارکه قمر ، این چنین گفت : " این اتفاق معجزه ای بود از سوی پیامبر اکرم (ص) در مقابل درخواست مردم مکه ." از آنجایی که مردم قریش برای ایمان آوردن به پیامبر اسلام از او درخواست معجزه می نمودند و چون معجزه بر روی زمین را نوعی سحر و جادو می دانستند ، در این مورد از پیامبر خواستند تا ماه را در آسمان از وسط دو نیم نماید ، زیرا آنها معتقد بودند که سحر و جادو در آسمان اثر ندارد.

ایشان در ادامه فرمودند :" برخی مفسرین ، این آیه را دلالت بر آینده می دانند ، در حالی که این آیه دقیقاً به معجزه "شق القمر" پیامبر بازمی گردد."

اگر از مسیحیان و یا یهودیان در مورد معجزات پیامبر آنها از آنها بپرسید ، مدرکی برای نشان دادن معجزات پیامبر خود در این زمانه ندارند ، ولی ما معجزه ای از پیامبر اکرم (ص) داریم که برای تمام جهانیان قابل رویت است .


در تحقیقات اخیر ناسا آمده است که دانشمندان ناسا بریدگی و شکاف های زیادی در سطح ماه کشف کرده اند ، ولی یک شکاف را یافته اند که سر تا سر ماه را از وسط به دو نیم تقسیم کرده است و حالتی است که می توان اثبات کرد که قبلاً از این منطقه ماه از وسط به دو نیم تقسیم شده است و دوباره دو نیم به یکدیگر متصل شده اند. دانشمندان بر این باورند که این پدیده در اثر برخورد یک شهاب سنگ بوجود آمده است ، در حالی که ما می دانیم این اتفاق چیزی جز معجزه پیامبر اکرم (ص) نمی باشد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
منبع :

مطلب کامل تر در این سایت: http://islam_pdf.mihanblog.com/post/50

منبع اصلی در ناسا: http://antwrp.gsfc.nasa.gov/apod/ap021029.html

((2002 October 29 )) (تاریخ ارسال این خبر می باشد که می توانید اون رو در آدرس زیر پیدا کنید.)صفحه اصلی سایت که می علاقندان به فضا می توانند مطالب جدید رو  در رابطه با فضا به دست آورند.http://apod.nasa.gov/apod/astropix.html

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 توسط جوان
"من از عموم مسلمانان جهان و دولتهای اسلامی می‌خواهم که برای کوتاه کردن دست این غاصب و پشتیبانان آن، به هم بپیوندند و جمیع مسلمانان جهان را دعوت می‌کنم، آخرین جمعه ماه مبارک رمضان را که از ایام قدر است و می تواند تعیین‌کننده سرنوشت فلسطین نیز باشد بعنوان روز قدس انتخاب و طی مراسمی همبستگی بین‌المللی مسلمانان را در حمایت از حقوق قانونی مسلمانان اعلام نمایند."

(پیام امام خمینی به مسلمانان جهان؛ 58/5/16. صحیفه نور، ج 8، ص229)


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 توسط جوان

بقیه ی عکس ها در ادامه مطلب



ادامه مطلب...

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 توسط جوان

سلام

 

چند تا سوال ر و می گم

 

 بگو چند بار تا حالا اینا رو شنیدی؟! چند بار بهش فکر کردی؟! چند بار دنبال جوابش رفتی؟! چند بار خودت جوابگو بودی؟! چند بار خواستی از جواب این سوال ها به یه راه حل برسی؟ چند بار اون راه حل رو عملی کردی؟ چند بار به نتیجه رسیدی؟ اگه نتیجه خوب نبوده ، نفهمیدی چرا؟ دفعه بعد چطور می خواهی  اشتباهت رو اصلاح کنی؟

 

 

 برای اینکه کارت رو هم راحتر کرده باشم ، 4 گزینه ای کردم جواب ها رو!!!

سوال ها به شرح زیر است!!!!

 

شهید کیه؟ مادر شهید کیه؟ پدر شهید کیه؟ فرزند شهید کیه؟ جبهه ها چطور بود؟ شهدا برای چی رفتن؟ چرا ما مدیون شهدا هستیم؟ وظیفه ما در برابر اونا چیه؟

 

چند بار تا حالا اینا رو شنیدی؟!

 

1- 1000 بار                       2- بیشتر از 1000 بار                    3- حسابش از دستم در رفته !!                       4- برای این حرفا یه گوشم دره یه گوشم دروازه!!!!

 

 

چند بار بهش فکر کردی؟!

 

1- خیلی وقتا       2- فقط بعضی وقتا که حوصله داشتم  3- سعی می کنم زیاد ذهنم با مسائل حاشیه ای در گیر نکنم!!!  4- این چیزا دیگه قدیمی شده ، موضوعات مدرن تری هم هست که بهش فکر کنیم!!!!

 

 

چند بار دنبال جوابش رفتی؟!

 

1- بعضی وقتا رفتم و یه چیزایی دست گیرم شده   2- می رفتم اما چیزی دست گیرم نمی شد!!!

3- بهش فکر نکردم چه برسه برم دنبال جوابش!!  4- مگه من بی کارم توی این عصر تکنولوژی و پفک و آدمس، برم دنبال این چیزا!!!

چند بار خودت جوابگو بودی؟!

 

1- خوب بعضی وقتا به خاطر ظاهرم یا موقعیتم ، مجبور بودم جواب بعضی از این سوال ها رو بدم

2- بعضی وقتا از من می پرسیدن اما من خودم هم جواب درستی نداشتم بدم!!

3- مگه  من چی کاره هستم جواب بدم ؟!

4- بقیه خودشون می فهمند این سوال ها در شأن من نیست!!! از من نمی پرسند!!

 

 

چند بار خواستی از جواب این سوال ها به یه راه حل برسی؟

 

1- بعضی وقتا که موضوع بیشتر برام روشن بوده، سعی کردم یه راه حلی پیدا کنم که به بقیه جواب این سوال ها رو تفهیم کنم.

2- آخه همیشه ، این قدر گیج میشم که نمی تونم رابطه ای بین جواب ها پیدا کنم، پس راهی هم به دهنم نمی رسه!

3- راه حل ؟! راه حل چی؟ اصلا موضوع چی بود یادم رفت!!

4- من می گم شما بی کارید بگو نه!! 20 سال گذشته ، اگر راه حلی بود همون سال ها پیدا می کردید ، نه الان!!!

چند بار اون راه حل رو عملی کردی؟

 

1- خوب سعی کردیم ، نمایشگاه کتاب شهدا بزنیم!!! یه نشریه که مطالبش رو از این ور و اون ور جمع کردیم بزنیم!! یه سنگر که با یه سری چفیه و پلاک و سر بند تزیین شده بود زدیم!!! عکس شهید ها رو زدیم، به جای چراغ شمع روشن کردیم!!! یه آهنگ حماسی هم گذاشتیم و تازه امسال سی و دی و نرم افزار هم آوردیم!!!! خیلی کار کردیم !! همه بچه ها حسابی لباس هاشون خاکی شد!!! یه سخنران هم آوردیم اما هیچ کس نبود غیر خودمون!! از همه مهم تر مسابقه شعر شهدا گذاشتیم!!

 

 

2- آره ما هم ذهنمون رسید یه کارای بکنیم، دیدم زشته همین جوری بی کار بمونیم، جلوی بقیه که دارن کار می کنن ضایع میشیم!! خوب دیدم برای اینکه مشتری پسند باشه ، فقط یه فیلم ، پخش کردیم توی سالن ، واسه کلاسش روبان قرمز رو گذاشتیم ، که هنری هم باشه!! می گفتن راجع به دفاع مقدسه، اما اخرش ربطش رو نفهمیدیم!!!  فقط وقتی داستان عشقی شد واسه همه جالب شد!! اما حیف به عشقش نرسید ، قهرمان فیلم!!آخر مجلس همه به خاطر پذیرایی از ما تشکر کردند!!! یه پسره هم بالاخره تونست رکورد بزنه از بیشتر دختر های توی سالن شماره بگیره!!! فکر کنم به خاطر تیپ به روزش بود!!!!

3-  راستی موضوع یادم اومد!! اما فکر کنم راه حلی نباشه!!

 

 

4- خودتون رو مسخره کردید ؟! شما غیر از اینکه جوون ها رو غمگین کنید ، کار دیگه ای بلد نیستید؟!!

 

 

 

چند بار به نتیجه رسیدی؟

 

1- همه می گفتن کارایی که کردیم خوب بود، مخصوصا از اینکه امسال به جای شمع مشکی از شمع های صورتی استفاده کردیم ، استقبال کردند!!! اما انصافا بگم ، فکر کنم هیچ کس آخرش نفهمید ، شهید کیه و برای چی رفته؟!! نمی دونم چرا اینجوریه؟ ما هر سال کلی دکوراسیون نمایشگاه رو عوض می کنیم، اما باز تاثیر گذاری کمتر از قبل میشه!!! تازه برای مسابقه شعر هم فقط یکی از بچه های خودمون شعر آورد اونم چنگی به دل نمی زد!!

-  والا فیلم بد نبود ، جواب داد، اما همه بعد از فیلم اومدن گفتن سال دیگه خواستین فیلم بگذارید، از فیلم های روی پرده بیارید، جدید تر باشه بیشتر خوش می گذره!!! گلزار هم توش بازی کنه خوبه!! راستی یه کم ول خرجی کنید رانی بدید واسه پذیرایی بهتره!!! به نظرم ما که بد نبود ، اما خوب یه کم بیشتر فکر می کنم می بینم ، انگار اثر خاصی نداشته!!! همه به خاطر پذیرایی اومده بودن!!

 

 

3- ما تو چه کاری به نتیجه رسیدیم که این بار برسیم!!

 

 

4- آره به این نتیجه رسیدم که سال بعد خودم یه برنامه خفن بگذارم کنار برنامه شهدای اینا، کلی ملت رو شاد کنم، فضا عوض شه!!!مردیم بس که گریه کردیم و غمگین بودیم!!

 

اگه نتیجه خوب نبوده ، نفهمیدی چرا؟

 

 

1- خیلی فکر کردم به نتیجه نرسیدم! 2- زیاد فکر نکردم دیدم فایده نداره !  3- فکرم رو لازم دارم !!

4- چراشو کاری ندارم ، فقط خیلی دلم خنک شد!! یه مشت استخون چیه هر سال هم براشون برنامه بزاری!!!

 

 

دفعه بعد  چطور می خوای اشتباهت رو اصلاح کنی؟

 

1- باز دکور رو عوض می کنیم!!  2- نوع پذیرایی رو عوض می کنیم بیشتر استقبال بشه!!

3- دیگه داری حوصله مو سر می بری ها!!  4 - دفعه بعد بچه ها رو تیر می کنم هیچ کس نره نمایشگاه شون!!!

 

*******************************************************************

 بله دوستان این یه نمای کلی از بیشتر کارایی بود که ما توی همه این سال ها انجام دادیم برای شهدا !!! و نمای کلی گروه های مختلف فکری جامعه جوان ما!!!

 

 البته نمی گم  همه کارها ، اینطور بوده ، بعضی کارا که جدید بود، از سر اخلاص بود و به برکت نام شهید، واقعا تاثیر گذاشته روی همه ، اما ……………

 

اما انصافا خودتان قضاوت کنید ، بیشتر کارهای ما اینطوری نیست؟!!

 

فکر می کنید ، چرا اینطور میشه؟!!

یه کسی یه بار کاری رو انجام می ده دیگه همه اون کار رو انجام می دن، شاید یه کم روی ظاهرش تغییراتی انجام بدن، اما توی باطنش هیچی تغییری نمی دیم، عمق نمی دیم!!! انسان روحی داره که تشنه تغییر هست ، و تکرار اون رو خسته می کنه ، حتی اگر مهم تریم موضوع جهان هم باشد!!!

 

فکر نمی کنید دیگه وقت اون رسیده ، بیشتر به عمق کار و محتوای برنامه هامون راجع به شهدا فکر کنیم ، تا به ظاهرش؟!!

 

کافیه شما بخواهید، خود شهدا کمک ما می کنند.

جهان امروز تشنه معنویت هست  و ما فرهنگ و تاریخ و دینی سرشار از معنویت داریم .

 

 

باید راهی پیدا کنیم که جهانی را سیراب کند ، نه اینکه حتی تشنگی خودمان را هم نتوانیم بر طرف کنیم!!!

 

 

 

شهدا نمونه های کاملی از این معنویت سرشار بودند، این چشمه های زلال را رها نکنیم.

 

 

 

دیگه نگوییم شهدا شرمنده ایم، بگویید شهدا یاری مان کنید ، تا راهتان را ادامه دهیم .

 

برای شادی روح تمامی شهدای اسلام

  

صلوات

 

 


نوشته شده در تاريخ جمعه بیستم شهریور 1388 توسط جوان

بچه اسراییلی:بابام گفت که شما عربها شیطان هستین  ,تروریستین , حیوان هستین

بچه فلسطینی:بابام به من هیچی نگفت  , افراد شما کشتنش


نوشته شده در تاريخ یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 توسط جوان

می گن : موجیه ! دیوونه است ! باید ازش دور شد . باید قرصهاش سر موقع به خوردش داد . باید دست و پاش رو به تخت بست . باید زندانیش کرد .

می گن : موجیه ! امیدی بهش نیست ! عقل درست حسابی نداره . باید از عاقل ها دورش کرد باید مراقب بود به عقلا !!! آسیب نزنه . باید ...

می گن : موجیه ! باید بهش برق وصل کرد . اصلا باید خشکش کرد و به دیوار زدش !

می گن : موجیه !

اونها نمی فهمند که اون فقط عاشقه ...


نوشته شده در تاريخ یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 توسط جوان

                                                  

به گزارش خبرگزاری های خیلی معتبر، یکی از داوطلبان کنکور پس از رویت سوالات كنكور، خود را نفر اول اعلام كرد و از مسئولان دانشگاه صنعتی شریف خواست تا از هم اكنون برای روز 1 مهر ماه برای او غذای سلف دانشگاه را رزرو نمایند.

 

همچنین این داوطلب کنکور اعلام كرد كه اگر نفر اول كنكور نشود، قطعاً تقلبی صورت گرفته و باید كنكور از اول و با نظارت اساتیدی از دانشگاه لس‌آنجلس برگزار شود!

 

وی همچنین از الان متن نامه‌ای را به سازمان سنجش آماده انتشار كرده كه بدین شرح است:

 

سازمان شریف سنجش

 

انا لله و انا الیه راجعون

 

همانطور كه پیش بینی می شد در كنكور تقلب شد. پس زود كنكور را از اول برگزار كنید؛ اصلا" مگر می شود من مجاز نشوم؟!

 

ضمنا" از كلیه كسانی كه احساس می‌کنند كنكور بد دادند و خواهش می‌شود بریزند خیابانها...

 

والسلام

* رئیس سازمان اطلاعات آماری آمریكا نیز دیروز از سر حسن نیت در اظهاراتی از این داوطلب کنکور دفاع كرده و از دولت ایران خواست تا صدای معترضین كنكور را بشنود؛

 

اوباما نیز گفت: ما به دقت همه چیز را می بینیم ـ

 

* بیانیه شماره 107 داوطلب:

 

مردم شریف ایران

 

تسلیت

 

ما تا آخرین قطره جوهر خودكار تا ابطال كنكور در كنار مردم خواهیم ماند و از صحنه كنار نخواهیم رفت و از هواداران میلیونی خود میخواهیم همچنان با این كارها در صحنه باشند:

 

1- شبها سوت بزنند 2- صبح ها صبحانه بخورند 3- سینما بروند 4- ساعت 8 شب به بعد چراغ اتومبیل خود را روشن کنند.

 والسلام    


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 توسط جوان
حتما بخونید تا آخر .....حتما.....

 

همه ماجرا از یادواره شهید زین الدین شروع شد. حاج حسین کاجی پشت میکروفون رفت تا خاطراتی از شهدا رو نقل کنه. اما لابه لای این خاطرات...:


از مادر شهید معماریان دعوت می کنم که تشریف بیارن و خودشون تعریف کنن و البته امانتی رو هم با خود بیارن..


مادر شهید از تو جمعیت بلند شد، حس کنجکاویم بیشتر شده بود که ایشون کین؟ و امانتی چیه؟ ...


yadvareh zeynoddin1.jpg



اون شب گذشت و خاطراتش تو ذهن همه باقی موند؛ ولی خیلی دوست داشتم بیشتر در جریان این ماجرا قرار بگیرم. چند روز بعد اطلاعیه ای تو سطح شهر توجهم رو جلب کرد:


یادواره شهداء تو مسجد المهدی(عج) بلوار امین قم با حضور مادر شهید معماریان


اسم مسجد و شهید مطمئنم کرد که این همون مسجدیه که جریان در اون اتفاق افتاده. روزها سپری شده بود و شب جمعه 16 آذر تو مسجد المهدی(عج) بودم.


حالا این اتفاق تکان دهنده رو از زبان مادر شهید براتون نقل می کنم:
«محرم حدود 20 سال پیش بود که تو یه اتفاق پام ضربه شدیدی خورد،

طوریکه قدرت حرکت نداشتم. پام رو آتل بسته بودند. ناراحت بودم که نمی تونستم تو این ایام کمک کنم. نذر کرده بودم که اگه پام تا روز عاشورا خوب بشه با بقیه دوستام دیگهای مسجد را بشورم و کمکشون کنم. شب عاشورا رسیده بود و هنوز پام همونطور بود. از مسجد که به خونه رفتم حال خوشی نداشتم. زیارت را خوندم و کلّی دعا کردم. نزدیکهای صبح بود که گفتم یه مقدار بخوابم تا صبح با دوستام به مسجد بِرَم. تو خواب دیدم تو مسجد (المهدی) جمعیت زیادی جمع هستند و منم با دو تا عصا زیر بغل رفته بودم. یه دسته عزاداریِ منظم، داشت وارد مسجد می شد. جلوی دسته، شهید سعید آل طه داشت نوحه می خوند. با خودم گفتم: این که شهید شده بود! پس اینجا چیکار می کنه؟! یه دفعه دیدم پسرم محمد هم کنارش هست. عصا زنان رفتم قسمت زنونه و داشتم اینها رو نگاه می کردم که دیدم محمد سراغم اومد و دستش را انداخت دور گردنم. بهش گفتم:
مامان، چقدر بزرگ شدی! گفت: آره، از موقعی که اومدیم اینجا کلّی بزرگ شدیم. IMGA0026111.jpg

دیدم کنارش شهید آزادیان هم وایساده. آزادیان به من گفت: حاج خانوم! خدا بد نده. محمد برگشت و گفت: مادرم چیزیش نیست. بعد رو کرد به خودم و گفت: مامان! چیه؟ چیزیت شده؟ گفتم: چیزی نیست؛ پاهام یه کم درد می کرد، با عصا اومدم. محمد گفت: ما چند روز پیش رفتیم کربلا. از ضریح برات یه شال سبز آوردم. می خواستم زودتر بیام که آزادیان گفت: صبر کن که با هم بریم. بعد تو راه رفته بودیم مرقد امام(ره). گفتیم امروز که روز عاشوراست اول بریم مسجد، زیارت بخونیم بعد بیایم پیش شما. بعد دستهاشو باز کرد وکشید از سر تا مچ پاهام؛ بعد آتل و باندها رو باز کرد و شال سبز را بست به پام
و بعدش هم گفت: از استخونت نیست؛ یه کم به خاطر عضله ات است که اون هم خوب می شه.
yadvareh zeynoddin (1)1.jpg
از خواب بیدار شدم، دیدم واقعیت داره؛ باندها همه باز شده بودند و
شال سبزی به پاهام بسته شده بود. آروم بلند شدم و یواش یواش راه رفتم. من که کف پام را نمی تونستم رو زمین بذارم حالا داشتم بدون عصا راه می رفتم. رفتم پایین و شروع به کار کردم که دیدم پدر محمد از خواب بیدار شده؛ به من گفت: چرا بلند شدی؟ چیزی نمی تونستم بگم. زبونم بند اومده بود. فقط گفتم: حاجی! محمد اومده بود. اونم اومد پاهام رو که دید زد زیر گریه. بعد بچه ها رو صدا کرد. اونا هم همه گریه شون گرفته بود. این شال یه بویی داشت که کلّ فضای خونه رو پر کرده بود. مسجد هم که رفتیم کلّ مسجد پر شده بود از این بو. رفتم پیش بقیه خانوم ها و گفتم: یادتونه گفته بودم اگه پاهام به زمین برسه صبح میام. اونا هم منقلب شده بودند. یه خانومی بود که میگرن داشت. شال رو از دست من گرفت و یه لحظه به سرش بست و بعد هم باز کرد، از اون به بعد دیگه میگرن اذیتش نکرده. مسجدی ها هم موضوع را فهمیده بودند. واقعاً عاشورایی به پا شده بود. بعدها این جریان به گوش آیت الله العظمی گلپایگانی(ره) رسید. ایشون هم فرموده بودند: که اینها رو پیش من بیارید. پیش ایشون رفتم ، کنار تختشون نشستم و شال رو بهشون دادم. شال رو روی چشم و قلبشون گذاشتند و گفتند: به جدّم قسم، بوی حسین(ع) رو می ده. بعد به آقازاده شون فرمودند: اون تربت رو بیارید، می خوام با هم مقایسه شون کنم. وقتی تربت رو کنار شال گذاشتند، گفتند که این شال و تربت از یک جا اومده. بعد آقا فرمودند: فکر نکنید این یه تربت معمولیه. این تربت از زیر بدن امام حسین(ع) برداشته شده، مال قتلگاه ست، دست به دستِ علما گشته تا به دست ما رسیده. بعد ادامه دادند: شما نیم سانت از این شال رو به ما بدید، من هم به جاش بهتون از این تربت می دهم. بهشون گفتم: آقا بفرماید تمام شال برای خودتان. ایشون فرمودند: اگه قرار بود این شال به من برسه، خدا شما رو انتخاب نمی کرد. خداوند خانواده شهداء رو انتخاب کرد تا مقامشون رو به همه یادآور بشه ... اگر روزی ارزش خون شهدای کربلا از بین رفت، ارزش خون شهدای شما هم از بین می ره.
بعد هم نیم سانت از شال بهشون دادم و یه مقدار از اون تربت ازشون گرفتم.»

مراسم داشت تموم می شد که یه دفعه دیدم که اون شال، دست یکی از بچه های مسجده و می خواد به کسی نشون بده. بله! تا اینجای ماجرا نقل قول بود،اما من اون شال رو با دست خودم لمس کردم.. IMGA003511.jpg
این شال بوی خوشی داشت که در عرض چند دقیقه ای که از شیشه درش آوردند، کلّ فضا رو معطر کرد و چه عطری؟! هرگز چنین بوی خوشی رو تا به اون روز استشمام نکرده بودم. بچه های مسجد می گفتند:
ما بیست ساله که این شال رو زیارت می کنیم، اما این بو، حتی ذره ای هم تغییر نکرده...


 

و خداوند چنین مقدر کرده بود تا یه جلوه دیگه از کرامات شهداء رو به چشم ببینم.

..........................................................................................

پی نوشت:این ماجرا از زبان یکی از بچه های یک سایت مذهبی است.

ولی بنده خودم شخصا با خانواده، همین عید امسال تشریف برده بودیم خونه ی این مادر عزیز.

واقعا نمیدونید این شال کوچک چه عطری داشت از همون موقع که حاج خانم از شیشه بیرونش آورد همه جا بوی معطر و بوی حرم اباعبدالله الحسین رو میداد.

و بعد حاج خانم از معجزات این شال گفتن که حتی یه بچه که چشمش خشک شده بود و کم مونده بود کور بشه این شال شفاش داده.

وقتی این شال رو میدیدم و حاج خانم هم معجزاتشو عرض میکرد بی اختیار اشک میریختیم.

هممون اون شال خشبو رو دستمون گرفتیم و بوش کردیم و به سرو صورتمون مالیدیم.

در ضمن مادر این شهید خونشونو مثل حسینیه کرده بود که در روزهای عید و وفات و شهادت در اون خونه مراسم اجرا میشد.

وقتی میخواستیم بریم رو دیوار وصیت شهید معماریان بود که به مادش توصیه میکرد:((که اجازه ندهد زنان بی حجاب و بد حجاب و زنان آرایش کرده و زنانی که جوراب نازک میپوشند وارد خانه بشوند)).

از این مادر یه مهر به عنوان یادگاری گرفتم.

در ضمن الان هم خیلی دلم میخواد اون شال رو دوباره بو کنم.


 

یادی که در دلها


 

هرگز نمی میرد


 

یاد شهیدان است.


 

       یاد شهیدان است.

 

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 توسط جوان

بازم یک روز از عمرمان گذشت یک روز از زندگی کردنمان گذشت یک روز به پایان زندگی کردن و یک روز به مرگمان نزدیک شدیم. این روزها می گذرد بدون آنکه بفهمیم چه کار می کنیم و هدفمان چیست بدون آنکه اندوخته ای برای آخرتمان جمع کنیم بدون آنکه اعمالمان را محاسبه کنیم بله ما مرگ را فراموش کرده ایم جوری در این دنیا زندگی می کنیم که انگار  برای همیشه در این دنیا جاودان هستیم انگار نه روز حسابی است و نه روز جزائی  زندگیمان هر روز رنگیتر از قبل و دلمشغولی هایمان بیشتر از روز قبل می شود پس با این اوصاف فکری برای مرگ و اعمال حسابمان نیست این دنیا را چسبیده ایم و رهایش نمی کنیم جوری به این دنیا وابسته شده ایم که که کسی از مرگ  و خدا حرف بزند آن را دیوانه می پنداریم و یا کسی که دم از راه خدا می زند و به آن عمل می کند آن را دیوانه یا روانی خطابش می کنیم در صورتی که کسی در محضر خدا گناه می کند و راه شیطان را می رود آن را قهرمان زندگیمان می کنیم و خودمان را هر جور هست مثل او می کنیم .

بله ما فراموش کرده ایم  فراموش کرده ایم روز جزا را روز آخرت را روز مرگ را فراموش کرده ایم سرنوشت دیگران را عاقبت آن کسانی را که با خدا دشمنی کردند و از دستور خدا سرپیچی کردند و چه عذابی بر آنها نازل شد. آری  آنها هم مثل ما روز مرگ و حساب را فراموش کرده بودند و کسانی که دم از خدا می زدند را دیوانه و مجنون می پنداشتند و گمان می کردند که زندگی در این دنیا برای همیشه است .

بله ما فراموش کرده ایم و در خواب غفلتیم .


نوشته شده در تاريخ یکشنبه هشتم شهریور 1388 توسط جوان
Blog Skin